بنام خدا
لحظـهي بر حق گرائيدن بود روز وصال
مــيتوان با حــقگرائي، محــرم اســرار شد
کمـــي نــرم شو، آهن تيـــره بخت
تو تا کي جفاي چکش ميبري
تمـــام هستـــي زيبـــاي آسمــان و زمين
مـــدرج اســـت به قــرآن به صورت آيــات
اگـــر کـــه طالــب زيبائــــي جهانـــي تو
ز چشمه سار ولايت بنـوش آب حيــات
کليــد فتح جنان (صادقي) بگويم چيست؟
به نــام نيـــک محمـــد و آل او صلـــوات
از شهادت دل نزن تا شهد يابي اي عزيز
مــيتوان بر نـــخل عرفان، ميثم تمار شد
اي باد خزان حکمت آمـوز
بيياد تو کي رسم به نوروز
دنبال تو، جِنگ جِنگ باران
هشــدار دهــد به دانـشآموز
اي (صادقـي) ار دلت شود پاک
هر روز تو مـيشود چو نوروز
چــون بــيخبري ز حــال فردا
پس جاي غنيمت است امروز
مــن روح شاعـــرانم، پيــرم ولي جوانم
هـــر شاعـــري به بالم يـک قفل بسته، بسته
اي (صادقي) رها کن، من را ز محبس خود
تا پر کشم به آفاق، با خاطــري خجسته
خبر ز خويش بياور اگر که با هنري
به دولتي نرسي تا ز خويش بيخبري
اگـر که طالب آئينهاي، ز خود بطلب
کمـال صـدق و صـفا و جمال حور و پري
عيبپوشي پيشه کـن تا غيبيابــي اي عزيـــز
گفتمت رازي گــران، گــر لايقــي، ستار شو
گر هنرمندي، دريغ از ما نکن، اسرار عشق
مثل گل، بيمزد و منت، در جهان عطار شو
ســرمايه عشـق جهان، پنهان شده اندر زمـين
مــن يک ســؤال آتشين، از کل دنيا ميکنـم
آيــا نبــود آن نازنيــن دردانــه سلطــان ديــن؟
مزد رسالت را چنين در دهـــر احيا مــــيکنم
شعرم قبــــــول و ناقبــــول، از هجـــر زهراي بتول
اي (صادقــي) هر روز و شب، فرياد و غوغا ميکنم
قصدم آن است که پرواز کنم تا ملکوت
هـر کســي در خور ادراک، نيازي دارد
پيــش تيــرش سپر اندازم و با سينه روم
چــون دلــم بــا دل آن آيــنه، رازي دارد
دلـت آسـوده نکـن، چـرخ زمـان مـيگــردد
بـــه نشيبــــش بــرســد آنکــه فــرازي دارد
دل اگــر آينــه شـد يوسفش آيـد به حضور
دل بــه نيرنــگ زليخــا چــه نيــازي دارد
هــــست حــــيدر، مــــثل سـيمرغ حقيقت تا ابد
هر کـه با او همسفر شـد راضي از پــرواز شد
مـــست گشتند از ولايــــش شاعــــران اهلبيت
خواجـــهشمسالدين، زعشقش حافظ شيراز شد
(صادقي) در سينه دارد عشق آن مشکل گشا
زيـــن سبب در شاعـــــــري قفل زبانـش باز شد
دســـت ما هر چند کوتاه است و خرما بر نخيل
هيچ باغـــي مثل باغ عشـــق ما پر بــار نيست
در طـــريقت (صادقي) بايد زخود، سازي شروع
خودنمــائي عيب دارد خـــود شکستن عار نيست
ببــــري تو مال خـــلق و ز پــياش خبـر نداري
که بـــراي تيــــر چالاک قضـــا سپـــر نداري
هنرت شده حــکايت ز فساد و لهو و غفلت
تــــو هنـــر نميشناســــي ز ادب خبـــر نداري
شــــب عاشقــان شيـــدا کــــه بود لطيف و زيبا
تو در آن به خواب کبري و بصر به سر نداري
تـــــو کليـــــد گنج تــــوفيق به کنج سينه داري
نبـــــري ولـــي از آن سود، که چشم تر نداري
نــــگو ديــــگر مسلمانــــم اگـــر که مــــردم آزادي
کــــه آزار خلائق نيســــت در ديـــــن مسلمانــــي
بســـان پشهاي در اين فضاي عشق، حيـرانم
اگــر چــه در سـرم باشد هواي عرش پيمائـي
بغـــــض بـــا آل مـــــحمد، کــــــوري دل آورد
هــر که رسوائي طلب شد عاقبت رســـوا شود
کعبـــهگاه دل بيـــارا کـــذب بر او ره نـــده
بنده حـــق هـــر کســـي شـد عاقبت مولا شود
حرف تلخ و شو ر و شيرين از براي کار خير
قيمــت جــان هــم که بــاشد باز ميبايد چشيد
قـد و بالاي مــن و تــو، کـارگــاه حکـمت اسـت
در وجـود خـويش بايــد صانــع آئينـه ديـد
موساي خيـالم طــلب نــور تو دارد
زان نور تجلي که شبي در شجر افتاد
فانـوس وجـودم ز وجـودت شده روشـن
زين رو دل من تا به ابد شعلهور افتاد
تا تيــر نگاهـت بـه دلــم کــرد اصابــت
عقلــم به جـدل آمـد و با عشق در افتاد
مي نابي که به من داد و گلو تر کردم
تا ابــد بــهر دلــم عامــل هشيــاري شــد
تا کــه انــوار حقيقت بر دلــم تابيده شد
عشق، چون نيلوفري در سينهام روئيده شد
عشق، پايانــي نــدارد، هــر کجا زد پايگاه
هر بساطي غير از او، در لحظهاي بر چيده شد
تکيــهگــاه اول و آخــر بُــود عشــق خــدا
از پيـــام انبيا ايــــن رازها، فهميــده شـــد
عشق پاک مصطفي و آل او، معيار ماست
قدر هر عاشق به معشوق خودش سنجيده شد
هــر دلــي بيگانه باشــد بــا حـــرام اهلبيت
با نسيمــي خانــه عشقش، ز هــم پاشيـده شد
دل عاشقــان شيـــدا، همــــه در کمــند زلفــت
به تو واصلند و نالند ز کثــرت جدائــي
اي داده بــه مــا آب بقــا، خون گلويت
داروي شفــاي همــه، خاک سـر کويت
اي تشنه مگر آب چه اندازه گران بود
کاندر عوضش گشت روان تير به سويت
بيشرط عمل کميت لنگ است
بيهوده نکــن سخــن پــراني
شــرح احوالــم چه گويم با حسود خيره ســر
او که حتي بر مداواي دل خود، جاهل است
مرغ نو پر را مجال عـرصه سيمـرغ نيست
شرط اين پرواز زيبا، طي صدها منزل است
سختکوشيها به من چوب دمادم مـيزنند
سينــه مــن کارگاه تيشــه فــرهاد شــد
(صادقــي) از شعر درد آلود تو خون ميچکد
دفتر شعرت پر از خون و غم و فرياد شد
اشارهاي ز خم ابروان تو به دلم خـورد
کمک نمود به من تا غزل سراي تو گشتم
تو را در آينه ديدم به پنج ساله شمايل
سحرگهي که در آن شامل عطاي تو گشتم
اي، آينــه از حســن تــو گرديـده شکوفا
گل در چمــن از عطــر تو بنموده تمنـا
سنجيدن من پيش تو گنگ است و زبون است
در صومعــــه و بتكده آثـــار تـــو پيــــدا
زيباتــر از آنــي کــه کســي وصــف تو گويد
دم از تـو و حکــم از تــو و اجــرا ز مسيـحا
يکتا تــو و گويــا تــو و زيبا تو و دانا
سر از تو و سامان ز تو و شک به تو، اصلا
مهــر تو بود آينــه هــر دل عاشــق
باران ز تو مــيبارد و گــل از تو شکوفــا
در ارض و سماوات، همه گوش به فرمان
فرمان ز تو و کل جهــان عامــل اجــرا
ما با قلــم ناقــص خــود وصف تو گفتيم
اين قطره ندارد خبــر از وسعــت دريــا
تــا يــاد تو کــرديم دل از خويش بريديم
بــيياد تو خــورشيد نمــيچــرخد و نــي مــا
اي ســر خط اول کــه ز آخــر بود آگه
رنگيــن بــود از نام تو بازار و کليســـا
بر (صادقي) اي جان جهان شکر بياموز
شکــــر تـو بود زيـــنت و آرام دل مـــا
اي واي کــه عمــر ما سـر آمد
در جــاده شـب سحر نه پيداست
کــج گفتــن ما، مايـه رنجيدن ما بود
گفتار کـج از خوب نسنجيدن ما بود
شايستــــه نگفتــــيم نشايستــــه شنيـــديم
ايــن عاقبت بد ز پسنديـدن مــا بود
يـک شاخهي گل نيسـت در اين باغ، دريغا
ايــن قحطــي گل نيــز ز گل چيــدن ما بود
تو آن مــراد کــمالات جامـــع بشـــري
کــه در تمامـي اديان بود ز تو خبري
جهان به پاي تو بند است چون توئي بنده
نـزاده مــادر گيتــي به مــثل تو پســري
تمــام اين شـــب يلدا شــود سحـــر باران
اگر که بين سحرخيزها کنــي گذري
از وفــور جــور و ظلــم و سيل عصيــان و غنا
گشـــت رنــــگ بوستانها طعمـــه باد فنـــا
بستـــه شد درهـــاي خيــر و باز شد درهاي شر
زيـــن سبب شـــد بستـــه بر مردم در فيض خدا
بيــاور خــاک تــا افلاک ســازيـم
بــنائــــــي لايـــق ادارک سازيـــم
نميگنجد دو دلبر در دلـي تنگ
بيا، از غير حق، دل، پاک سازيم
از خشــکسال مهــر و مــحبت عــجب مدار
ايـــن کيفــــــر جنايــت اغيـــار ديـــدن است
از کشتـــزار عــــشـــق، نبرديـــم بهـــــرهاي
اينـــک فقط مجال دلــم، خوشه چـــيدن است
خاکستـــري بجاســـت ز اين بـــاغ ســــوخته
با باغبـــان بگـــو کـــه نه وقت لميدن است
تو از اين دايه برتر ز عدو ، دل بردار
چهره آراسته اين ديو دني، مثل پري
دانه سبز بهاري تو، شکوفا شـو زود
ورنـه، پوسيـده شـوي در اثـر بــيهــنري
در دلت سر خدائي است نگهدارش باش
توئي آن سر که به مخلوق خدا به تاج سري
مکن ستيزه تو با قسمت و قضا و قدر
به دست خويش نکن بار ناروا بر دوش
هميشه دست توسل بزن به دامن دوست
که تا ز عالم غيبت زنند بانگ ســـروش
حــديث حــاجت خــود کـن به درگه الله
کــه پــر ز عطـــر اجابت شود ترا آغــوش
زيـــر بـام جـور ظالم (صادقـــي) قد خم نکــن
چـون شهيـــدان قلــم بايـد به ظلم و فتنه تاخت
نگاه من به تو، يا رب که چارهساز توئـي
هــزار شکــر که نام تو بر زبان من است
کسي که اينهمه نعمت گرفت و شکر نکـرد
اگــر چه زنده، ولي مثل مرده در کفن است
ز تو ميکنم حکايت که ز من کني حمايت
به جــهان نمــيفروشم غـــزلت که ميسرايم
چشـم خودبيــن نتــواند که ببيند رويـت
گر چه تو در همه آفاق جهان، جلوهگري
او ملــک عافيت را يکســر احاطه کرده
در کــارگاه هستــي، دارالشفاســت زهـــرا
دانه، انـدر خـاک، اصـل خويش پيدا ميکند
لعل در سنــگ سيــه، خـود را شکوفا ميکند
کــارهــا، بــيريشهيابــي، ناقص و بــيميوهاند
عقل سالــم، ريشهيابــي را شکوفا مـــيکند
(صادقــي) اســرار خــود بر بــيادب افشا مــکن
چــون به آسانــي تــرا در جمــع رسوا ميکند
گر بهار بيخزان خواهي، دلي را شاد کن
گر بهشت عدن خواهي، از ضعيفي ياد کن
بنده شو تا خواجه گردي در بهار زندگي
بندهاي از بنــد غــم هــم با درم آزاد کن
فتنه را با فتنه خواباندن بود امري محال
فتنه را خامـوش با لبخند و استعداد کــن
اگر که خرقه شود يک حجاب بين تو و من
بيار آتش قهرت، بسوز، تا کــه نپوشم
زبــان اگـــر کــه بــه گفتــار ناســزا آيـــد
بــدان کــه در پــي او، قـاصــد بــلا آيــــد
دري بــزن که ســري پشــت در شــود پيــدا
رهـــي بـــرو کــه تو را پيــک رهنـما آيد
برگهاي سبــز ما شــد طعمــهي باد خـــزان
خيز اي شاگرد خون، هنگام پرچمداري است
عــهد مــيبندنــد ايــن پيمــــان شکــنها، آه آه
عهد اين فرصت طلبها، از حقيقت عاري است
کتــاب و عتــرت احمــد، دو بال ناب پــروازند
بدون هــر يکــي، پــرواز، تـا پـايـان نمــيمــاند
نشو چون پشه، تا بادت بردت هر سو به رقصيدن
که صدها لشکر از اينها، به يک طوفان نميماند
هـــر آنکس گـــام بردارد بــراي عتــرت زهــرا
تلاشش بيثمـــر در محضـــر رحمــــان نميماند
نجات اي (صادقي) از عشق و وحدت ميشود حاصل
جهــان ميميـــرد و جـــز آيه قــــرآن نمـــيماند
غبـــاري بــــــر دل آئينـــهام مـــن
چگـــونه ديگـــري اصلاح ســــازم
نشسته گـــرد عصيـــان بر وجودم
مگـــر بر چيند اين عصيان، نمازم
چو ميخواهم که بال و پر بگيرم
ببايـــــد واکنـــــم بــــــال نيـــــازم
دلا، از جـان گذشتن هست آسان
و ليکن خود شکستن را چه سازم
اگــر خــود را پرستـم بت پرستـم
اگــر ايــن بت شــکستم سر فرازم
بـه دنيـا گـر فروشـم دين خود را
نبــاشــد بـــر شيــاطيـــن امتيـــازم
چو درد (صادقـــي) را نيست درمـان
خـــودم را بايـــد از اول بســـازم
نگـــو «من» تا شـوي ماه درخشان
بگـــو «ما» تا بمانـــي جــاودانــي
کبوترهاي نو پر را توان نيست
کــه بشناســد سيمـــرغ معانـــي
اگـــر اي (صادقـــي) آئينه باشــي
بيابـــي علـــم و فضـــل رايگانـي
زيبا بود آن شعر که سرشار شعور است
غــم نيست اگر سرزنشي قسمت ما شـد
صد رستـم دستـان نبـرد گـوي قضــاوت
آنجا کــه قــدر، آينــه گـــردان قضا شد
اي ساقــــي مهـــوش ، بده بر ما مـــي نابــي
کـــز علـــت آن مست همه ارض و سما شد
نقــــش غلط از ديـــده مــا پـــاک بگــــردان
شايــــد غلط از مـــردمـــک ديده جـــدا شـد
ناله نکــن اي دل شوريـده حال
چند خـوري غصهي مال و منال
قسمت فردا به تو خواهد رسيد
ايــن قــدر از غصـه فردا ننال
دور فلک رهزن و يغماگر است
برد و به تاراج بسي ماه و سال
باغ بســـا آمــد و پس داغ شـد
چون اجل آمد، چه رسيده، چه کال
کمنـــد عشـــق تو در گـردنم تماشائي است
چـــه غـــم که موي سياهم تمام گشته سفيد
آئينـه از روي تــو زيبائـــي گـــرفته
گل در چمن از تو شکوفائي گـرفته
در عشـق بـــيپايان تو مثل اُويســـم
زينرو دل من، خوي تنهائي گرفته
از بسکه در صحرا ز عشقت ناله کردم
دل، طينت گلهاي صحرائـي گــرفته
اي (صادقي) شعر تو در ايام پيري
شور و نشـاط عهد برنائــي گــرفته
گـر يوسف زهـرا برسد بر سر بازار
نقـــاش دگـــر تـــرک کـــند نقـش صناعت
تا هست ترا فرصت حالـي و وصالــي
درياب کــه فــردا نبــود روز فــراغـت
با گــردش ايــام نــکن جنـگ و ستيزه
اي (صادقي) اينجا چه کند دست شجاعت
از من تو نگردان رو، اي دسته گل خوشبو
شد عطــر تو در عالــم انگيــزه شيدايـي
گفتي که صبوري کن گر منتظرم هستي
من منتظــرم اما ، کو صبــر و شکيبايــي
کسي که خودش را فدا مــيکند
تجــارت فقط با خدا مــيکند
خــدا بر شهيــدان، بـــراي ابد
حيات و ولايت عطا مــيکند
کسـي که بلد نيست رسم ادب
ســر حــرف بيهوده وا مــيکند
چــرا اين بشـر با چنين ناقصي
دخالــت به کــار خــدا مـــيکند
بود (صادقـــي) عاشق لالهها
و اينــگونه کسب ولا ميکند
چــو خـون اين شهيدان گشت جاري
حــقيقت گـــشت از نــو آبــياري
همــــه، يــادآور طيــــر ابابيـــل
بــــه وقت حمــله چـون باز شکاري
بــه وقــت روز، چــون شيــر دلاور
بــــه شبهــا، اُســوه ي شب زنــدهداري
رايــج شده دروغ چــو عطسه به فصل سرد
با حــرف راســت، نيست کســي ديگـر آشنا
از بــس دروغ گفته و از بـس شنيدهايم
گفتــــار راســت، گشــته ز اقلام بــيبـــها
تا بــود و هســت فتنهگــري بـــوده کــار تــو
احمــق، کســي کــه بر تو نمــوده است اقتدا
گــرفت آب و ننــوشيد و تشنه لب برگشت
چنانکــه تا به ابــد، عشق، شد غزلگــويش
بيـــاد العطش بچـــهها، روان شــد اشــک
چـــو نهـــر علقمــه از چشمهاي نيکــويش
صــفــاي بـوريــاي بــــيريائـــي
بُود برتــر ز هــر فــرمانروائــي
رضــا ســرچشمه آب حيات است
نخشــکان چشــمه را با نارضائـي
دل مــا ظــرف اسمــاء الهي است
چــرا بايــد شــود ظــرف گــدائـي
امــان از آتـــش جانســوز غفلــت
کــه ســوزانده است الطاف خدائي
بــرو اي (صادقــي) شکر خدا کن
کــه داري ملــک سبــز پارسائــي
يـــاد تـــو بـــود داروي دلـــهـــاي خـــداجـــو
نــــام تـــو شفـــاي دل هــر لالـــه تبــار است
يــک لحظـــه تــرا ديــدن و مــردن بـود آسان
اميـــد به ايـــن لحظــه مــرا عامــل کار است
مانند قطــرهاي آب در جستجوي وحـدت
از وحــشت جدائــي دل مــيزنم به دريا
دل من گداي عشق است نه مبتلاي صورت
برو اي رقيــب غافل تو کجا و پارسائي
-------------------------------------------------------
تكبيتهاي ناب
آیههـای عشق
دل اگــر آینــه شـد یوسفش آیـد به حضور
دل بــه نیرنــگ زلیخــا چــه نیــازی دارد
دل عاشقــان شیـــدا، همــــه در کمــند زلفــت
به تو واصلند و نالند ز کثــرت جدائــی
عیبپوشی پیشه کـن تا غیبیابــی ای عزیـــز
گفتمت رازی گــران، گــر لایقــی، ستار شو
سختکوشیها به من چوب دمادم مـیزنند
سینــه مــن کارگاه تیشــه فــرهاد شــد
زیباتــر از آنــی کــه کســی وصــف تو گوید
دم از تـو و حکــم از تــو و اجــرا ز مسیـحا
تمــام این شـــب یلدا شــود سحـــر باران
اگر که بین سحرخیزها کنــی گذری
دهیم از گِل، گلی تحویــل بازار
که عطرآگین همه افلاک سازیم
دانه سبز بهاری تو، شکوفا شـو زود
ورنـه، پوسیـده شـوی در اثـر بــیهــنری
حــدیث حاجت خود کـن به درگه الله
کــه پــر ز عطـــر اجابت شود ترا آغــوش
کسی که اینهمه نعمت گرفت و شکر نکـرد
اگــر چه زنده، ولی مثل مرده در کفن است
کار فرهنگ و ادب در شیوه شیاد نیست
گـر ، به جـا اجــرا شود کار مسیحا مـیکند
یک عمــر دویدیــم پــی لحظه زیبــا
آن لحظه همان بود که از دست رها شد
زاهــدِ آینــده نگـــــر را بگـــو
پـُـر نکـــن آینده مــا از محـال
گفتی که صبوری کن گر منتظرم هستی
من منتظــرم اما ، کو صبــر و شکیبایــی
رایــج شده دروغ چــو عطسه به فصل سرد
با حــرف راســت، نیست کســی دیگـر آشنا
از بــس دروغ گفته و از بـس شنیدهایم
گفتــــار راســت، گشــته ز اقلام بــیبـــها
یــک لحظـــه تــرا دیــدن و مــردن بـود آسان
امیـــد به ایـــن لحظــه مــرا عامــل کار است
مانند قطــرهای آب در جستجوی وحـدت
از وحــشت جدائــی دل مــیزنم به دریا
گرفتم كه آئينه شد لكه دار
دگر صورت يوسف آيد چكار
بيا چشم پوشيده دار از حرام
كه چشمت شود مست پروردگار
اگر (صادقي) لقمه زيبا كني
نگردد دل پاك تو لكهدار
توئي گنجينهي علم و كمال و عشق و زيبائي
بيا و ذرهاي از حسن خود بر دهر اهدا كن
ز بس امروز و فردا كردهام در انتظار تو
دگر عمري نمانده، عمر ما را باز احيا كن
اين صورت زيبا كه تو در آينه داري
يك جلوه بُود از هنر خالق مَنّان
بزن به رشتهي حبلالمتين تو چنگ و ببين
به لحظهاي تو مكان نزد اوليا گيري
بسان پشّهاي در اين فضاي عشق حيرانم
اگرچه در سرم باشد هوار عرش پيمائي
عدهاي با سيم و زر بتخانه احيا ميكنند
عاشقان حق ولي با او تَرَنُّم كردهاند
گفتي كه چيست معني درياي اتحاد
چون قطرهام ، اشاره به دريا نميكنم
من شاعرم وليك گهرهاي شعر را
جز خرج عشق يوسف زهرا نميكنم
بنام خدا
لحظـهي بر حق گرائيدن بود روز وصال
مــيتوان با حــقگرائي، محــرم اســرار شد
کمـــي نــرم شو، آهن تيـــره بخت
تو تا کي جفاي چکش ميبري
کليــد فتح جنان (صادقي) بگويم چيست؟
به نــام نيـــک محمـــد و آل او صلـــوات
از شهادت دل نزن تا شهد يابي اي عزيز
مــيتوان بر نـــخل عرفان، ميثم تمار شد
اي (صادقـي) ار دلت شود پاک
هر روز تو مـيشود چو نوروز
خبر ز خويش بياور اگر که با هنري
به دولتي نرسي تا ز خويش بيخبري
اگـر که طالب آئينهاي، ز خود بطلب
کمـال صـدق و صـفا و جمال حور و پري
عيبپوشي پيشه کـن تا غيبيابــي اي عزيـــز
گفتمت رازي گــران، گــر لايقــي، ستار شو
گر هنرمندي، دريغ از ما نکن، اسرار عشق
مثل گل، بيمزد و منت، در جهان عطار شو
قصدم آن است که پرواز کنم تا ملکوت
هـر کســي در خور ادراک، نيازي دارد
دلـت آسـوده نکـن، چـرخ زمـان مـيگــردد
بـــه نشيبــــش بــرســد آنکــه فــرازي دارد
دل اگر آينـه شد يوسفش آيد به حضور
دل بــه نيرنـگ زليخا چـه نيازي دارد
دســـت ما هر چند کوتاه است و خرما بر نخيل
هيچ باغـــي مثل باغ عشـــق ما پر بــار نيست
ببــــري تو مال خـــلق و ز پــياش خبـر نداري
که بـــراي تيــــر چالاک قضـــا سپـــر نداري
نــــگو ديــــگر مسلمانــــم اگـــر که مــــردم آزادي
کــــه آزار خلائق نيســــت در ديـــــن مسلمانــــي
بســـان پشهاي در اين فضاي عشق، حيـرانم
اگــر چــه در سـرم باشد هواي عرش پيمائـي
بغــض بـــا آل مــحمد، کــوري دل آورد
هــر که رسوائي طلب شد عاقبت رســـوا شود
کعبـــهگاه دل بيـــارا کـــذب بر او ره نـــده
بنده حـــق هـــر کســـي شـد عاقبت مولا شود
حرف تلخ و شو ر و شيرين از براي کار خير
قيمت جـان هم که بـاشد باز ميبايد چشيد
قـد و بالاي من تـو، کـارگاه حکمت اسـت
در وجـود خـويش بايــد صانــع آئينـه ديـد
موساي خيـالم طــلب نــور تو دارد
زان نور تجلي که شبي در شجر افتاد
فانـوس وجـودم ز وجـودت شده روشـن
زين رو دل من تا به ابد شعلهور افتاد
مي نابي که به من داد و گلو تر کردم
تا ابـد بـهر دلم عامل هشيـاري شــد
هــر دلــي بيگانه باشــد بــا حـــرام اهلبيت
با نسيمــي خانــه عشقش، ز هــم پاشيـده شد
دل عاشقــان شيـــدا، همــــه در کمــند زلفــت
به تو واصلند و نالند ز کثــرت جدائــي
شـرح احوالـم چه گويم با حسود خيره ســر
او که حتي بر مداواي دل خود، جاهل است
مرغ نو پر را مجال عـرصه سيمـرغ نيست
شرط اين پرواز زيبا، طي صدها منزل است
سختکوشيها به من چوب دمادم مـيزنند
سينــه مــن کارگاه تيشــه فــرهاد شــد
(صادقــي) از شعر درد آلود تو خون ميچکد
دفتر شعرت پر از خون و غم و فرياد شد
زيباتــر از آنــي کــه کســي وصــف تو گويد
دم از تـو و حکــم از تــو و اجــرا ز مسيـحا
ما با قلــم ناقــص خــود وصف تو گفتيم
اين قطره ندارد خبــر از وسعــت دريــا
تــا يــاد تو کــرديم دل از خويش بريديم
بــيياد تو خــورشيد نمــيچــرخد و نــي مــا
تو آن مــراد کــمالات جامـــع بشـــري
کــه در تمامـي اديان بود ز تو خبري
جهان به پاي تو بند است چون توئي بنده
نـزاده مــادر گيتــي به مــثل تو پســري
تمــام اين شـــب يلدا شــود سحـــر باران
اگر که بين سحرخيزها کنــي گذري
از وفــور جــور و ظلــم و سيل عصيــان و غنا
گشـــت رنــــگ بوستانها طعمـــه باد فنـــا
بستـــه شد درهـــاي خيــر و باز شد درهاي شر
زيـــن سبب شـــد بستـــه بر مردم در فيض خدا
بيــاور خــاک تــا افلاک ســازيـم
بــنائــــــي لايـــق ادارک سازيـــم
نميگنجد دو دلبر در دلـي تنگ
بيا، از غير حق، دل، پاک سازيم
از خشــکسال مهــر و مــحبت عــجب مدار
ايـــن کيفــــــر جنايــت اغيـــار ديـــدن است
از کشتـــزار عــــشـــق، نبرديـــم بهـــــرهاي
اينـــک فقط مجال دلــم، خوشه چـــيدن است
خاکستـــري بجاســـت ز اين بـــاغ ســــوخته
با باغبـــان بگـــو کـــه نه وقت لميدن است
دانه سبز بهاري تو، شکوفا شـو زود
ورنـه، پوسيـده شـوي در اثـر بــيهــنري
در دلت سر خدائي است نگهدارش باش
توئي آن سر که به مخلوق خدا به تاج سري
مکن ستيزه تو با قسمت و قضا و قدر
به دست خويش نکن بار ناروا بر دوش
هميشه دست توسل بزن به دامن دوست
که تا ز عالم غيبت زنند بانگ ســـروش
حــديث حــاجت خــود کـن به درگه الله
کــه پــر ز عطـــر اجابت شود ترا آغــوش
زيـــر بـام جـور ظالم (صادقـــي) قد خم نکــن
چـون شهيـــدان قلــم بايـد به ظلم و فتنه تاخت
نگاه من به تو، يا رب که چارهساز توئـي
هــزار شکــر که نام تو بر زبان من است
کسي که اينهمه نعمت گرفت و شکر نکـرد
اگـر چه زنده، ولي مثل مرده در کفن است
ز تو ميکنم حکايت که ز من کني حمايت
به جــهان نمــيفروشم غـــزلت که ميسرايم
چشـم خودبيــن نتــواند که ببيند رويـت
گر چه تو در همه آفاق جهان، جلوهگري
او ملــک عافيت را يکســر احاطه کرده
در کــارگاه هستــي، دارالشفاســت زهـــرا
دانه، انـدر خـاک، اصـل خويش پيدا ميکند
لعل در سنــگ سيــه، خـود را شکوفا ميکند
کــارهــا، بــيريشهيابــي، ناقص و بــيميوهاند
عقل سالــم، ريشهيابــي را شکوفا مـــيکند
(صادقــي) اســرار خــود بر بــيادب افشا مــکن
چــون به آسانــي تــرا در جمــع رسوا ميکند
بنده شو تا خواجه گردي در بهار زندگي
بندهاي از بنــد غــم هــم با درم آزاد کن
فتنه را با فتنه خواباندن بود امري محال
فتنه را خامـوش با لبخند و استعداد کــن
اگر که خرقه شود يک حجاب بين تو و من
بيار آتش قهرت، بسوز، تا کــه نپوشم
زبــان اگـــر کــه بــه گفتــار ناســزا آيـــد
بــدان کــه در پــي او، قـاصــد بــلا آيــــد
دري بــزن که ســري پشــت در شــود پيــدا
رهـــي بـــرو کــه تو را پيــک رهنـما آيد
برگهاي سبــز ما شــد طعمــهي باد خـــزان
خيز اي شاگرد خون، هنگام پرچمداري است
عــهد مــيبندنــد ايــن پيمــــان شکــنها، آه آه
عهد اين فرصت طلبها، از حقيقت عاري است
کتــاب و عتــرت احمــد، دو بال ناب پــروازند
بدون هــر يکــي، پــرواز، تـا پـايـان نمــيمــاند
نشو چون پشه، تا بادت بردت هر سو به رقصيدن
که صدها لشکر از اينها، به يک طوفان نميماند
هـــر آنکس گـــام بردارد بــراي عتــرت زهــرا
تلاشش بيثمـــر در محضـــر رحمــــان نميماند
نجات اي (صادقي) از عشق و وحدت ميشود حاصل
جهــان ميميـــرد و جـــز آيه قــــرآن نمـــيماند
غبـــاري بــــــر دل آئينـــهام مـــن
چگـــونه ديگـــري اصلاح ســــازم
نشسته گـــرد عصيـــان بر وجودم
مگـــر بر چيند اين عصيان، نمازم
چو ميخواهم که بال و پر بگيرم
ببايـــــد واکنـــــم بــــــال نيـــــازم
دلا، از جـان گذشتن هست آسان
و ليکن خود شکستن را چه سازم
اگــر خــود را پرستـم بت پرستـم
اگــر ايــن بت شــکستم سر فرازم
بـه دنيـا گـر فروشـم دين خود را
نبــاشــد بـــر شيــاطيـــن امتيـــازم
چو درد (صادقـــي) را نيست درمـان
خـــودم را بايـــد از اول بســـازم
نگـــو «من» تا شـوي ماه درخشان
بگـــو «ما» تا بمانـــي جــاودانــي
کبوترهاي نو پر را توان نيست
کــه بشناســد سيمـــرغ معانـــي
اگـــر اي (صادقـــي) آئينه باشــي
بيابـــي علـــم و فضـــل رايگانـي
زيبا بود آن شعر که سرشار شعور است
غــم نيست اگر سرزنشي قسمت ما شـد
صد رستـم دستـان نبـرد گـوي قضــاوت
آنجا کــه قــدر، آينــه گـــردان قضا شد
اي ساقــــي مهـــوش ، بده بر ما مـــي نابــي
کـــز علـــت آن مست همه ارض و سما شد
نقــــش غلط از ديـــده مــا پـــاک بگــــردان
شايــــد غلط از مـــردمـــک ديده جـــدا شـد
ناله نکــن اي دل شوريـده حال
چند خـوري غصهي مال و منال
قسمت فردا به تو خواهد رسيد
ايــن قــدر از غصـه فردا ننال
دور فلک رهزن و يغماگر است
برد و به تاراج بسي ماه و سال
باغ بســـا آمــد و پس داغ شـد
چون اجل آمد، چه رسيده، چه کال
کمنـــد عشـــق تو در گـردنم تماشائي است
چـــه غـــم که موي سياهم تمام گشته سفيد
آئينـه از روي تــو زيبائـــي گـــرفته
گل در چمن از تو شکوفائي گـرفته
در عشـق بـــيپايان تو مثل اُويســـم
زينرو دل من، خوي تنهائي گرفته
از بسکه در صحرا ز عشقت ناله کردم
دل، طينت گلهاي صحرائـي گــرفته
اي (صادقي) شعر تو در ايام پيري
شور و نشـاط عهد برنائــي گــرفته
گـر يوسف زهـرا برسد بر سر بازار
نقـــاش دگـــر تـــرک کـــند نقـش صناعت
تا هست ترا فرصت حالـي و وصالــي
درياب کــه فــردا نبــود روز فــراغـت
با گــردش ايــام نــکن جنـگ و ستيزه
اي (صادقي) اينجا چه کند دست شجاعت
از من تو نگردان رو، اي دسته گل خوشبو
شد عطــر تو در عالــم انگيــزه شيدايـي
گفتي که صبوري کن گر منتظرم هستي
من منتظــرم اما ، کو صبــر و شکيبايــي
کسي که خودش را فدا مــيکند
تجــارت فقط با خدا مــيکند
خــدا بر شهيــدان، بـــراي ابد
حيات و ولايت عطا مــيکند
چــرا اين بشـر با چنين ناقصي
دخالــت به کــار خــدا مـــيکند
چــو خـون اين شهيدان گشت جاري
حــقيقت گـــشت از نــو آبــياري
همــــه، يــادآور طيــــر ابابيـــل
بــــه وقت حمــله چـون باز شکاري
بــه وقــت روز، چــون شيــر دلاور
بــــه شبهــا، اُســوه ي شب زنــدهداري
رايــج شده دروغ چــو عطسه به فصل سرد
با حــرف راســت، نيست کســي ديگـر آشنا
از بــس دروغ گفته و از بـس شنيدهايم
گفتــــار راســت، گشــته ز اقلام بــيبـــها
تا بــود و هســت فتنهگــري بـــوده کــار تــو
احمــق، کســي کــه بر تو نمــوده است اقتدا
گــرفت آب و ننــوشيد و تشنه لب برگشت
چنانکــه تا به ابــد، عشق، شد غزلگــويش
بيـــاد العطش بچـــهها، روان شــد اشــک
چـــو نهـــر علقمــه از چشمهاي نيکــويش
صــفــاي بـوريــاي بــــيريائـــي
بُود برتــر ز هــر فــرمانروائــي
رضــا ســرچشمه آب حيات است
نخشــکان چشــمه را با نارضائـي
دل مــا ظــرف اسمــاء الهي است
چــرا بايــد شــود ظــرف گــدائـي
يـــاد تـــو بـــود داروي دلـــهـــاي خـــداجـــو
نــــام تـــو شفـــاي دل هــر لالـــه تبــار است
يــک لحظـــه تــرا ديــدن و مــردن بـود آسان
اميـــد به ايـــن لحظــه مــرا عامــل کار است
مانند قطــرهاي آب در جستجوي وحـدت
از وحــشت جدائــي دل مــيزنم به دريا
دل من گداي عشق است نه مبتلاي صورت
برو اي رقيــب غافل تو کجا و پارسائي
شايستــــه نگفتــــيم نشايستــــه شنيـــديم
ايــن عاقبت بد ز پسنديـدن مــا بود
يـک شاخهي گل نيسـت در اين باغ، دريغا
ايــن قحطــي گل نيــز ز گل چيــدن ما بود
www.zarghan.ir
www.hodhod.org